کافه پیانو
به سراغ من اگر می آیید.نرم و آهسته بیایید.مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من! 
قالب وبلاگ

دوستان نازنین این پست ثابت میباشد...

لطفا از پست بعدی نظاره بفرمایید...با تشکر

 

 آپلود سنتر عکس رایگان

نگا کن دلم داره پر میگیره    غصه خوردن داره از یادم میره......

_چی داری میخونی؟

امید: هیچی همینجوری یه شعر بود، این خیابونو برو تو

_خب بلند میخوندی ما هم میشنیدیم

امید: حالا بعدا میخونم واست، همینجا ماشینو پارک کن

_اینجا کجاست؟چرا امروز انقدر مبهمی تو؟

امید: حالا بیا میفهمی خودت

ماشینو پارک کردم و پیاده شدیم،یه در شیشه ایه قهوه ای رنگ بود با یه شیشه ی بزرگ که بالاش

یه تابلو بود و روش نوشته شده بود

                                              *کافه پیانو*

_ امید این اسم یه کتابه!

بی توجه به حرف من درو بازکرد ورفت تو ،منم پشت سرش رفتم تو

وارد که شدم یه  دیزاین قدیمی دقیقا مثل کافه های قدیمی دیدم ، ترکیب رنگی کافه ام

شکلاتی رنگ و بعضی جاها رنگ چوب بود،حدودا سی تا میز چوبی بود با سه چهارتا صندلی

چوبی دورو برش،هیچ وقت یادم نمیره نگاهم افتاد به سقف،یهو ترسیدم و جا خوردم، آخه نیمه ی

تنه ی یه درخت با ریشش از سقف بیرون اومده بود،انگار که بالای پشت بوم کافه یه درخت

کاشته باشن!!

امید که رفته بود و با بچه ها گرم صحبت بود اما من مثل این گیجا فقط نگاه میکردم، یه حالت خاص

وجذابی داشت.

یکم جلوتر رو دیوار کافه تابلو عکس هنرمندای مختلف زده شده بود،از فروغ و سهراب و

صادق هدایت بگیر تا حسین پناهی و بتهوون و جانی دپ و آلپاچینو،خیلی زیاد بودن اگه بخوام بگم

یه طومار میشه! و درآخر گوشه ی سمت چپ کافه کنار پیشخون یه قفسه ی کتاب کوچیک بود

که کتاب همه ی شاعرارو توش داشت و کنارشم یه صندلی چوبی قدیمی(ازینا که میشینی روش

تکون میخوره)! ازونا بود.

امید: خسته نشدی؟ نمیخوای بیای سلام کنی؟

_ ببخشید داشتم نگاه میکردم،حواسم نبود.

حجت: نگاه کن عزیزم،نگاه کن دلم داره پر میگیره!

یه لبخند زدم و سلام کردم،پشت پیشخون حجت و سید مرتضی و وحید وایساده بودن،

اینورم من و امید و کامران بودیم.

حجت صاحب کافه بود، یه پسر با ریش و موی بلند، دف میزد،شعر میگفت و آوازم میخوند

واقعا صدای زیبایی داشت....واقعا!

سید مرتضی هم شریک حجت بود و به نوعی صاحب کافه، پسری بود عینکی با ریش 

پروفسوری بلند، سنتور و ستار میزد و گاهیم میخوند.

وحیدم از بچه های کافه بود، البته تنها هنرش خندیدن بود و فقط میخندید! هروقت نگاهش

میکردی نیشش تا بناگوش باز بود!

کامرانم که از بچه های کافه ودوست من و امید بود گیتار میزد.

البته الان همه ی اینا دوستامن، یادش بخیر چه روزایی دور هم جمع میشدیم و میزدیم و میخوندیم

و لذت مبردیم.

 اما الان که این مطلب مینویسم دیگه کافه نیست!

اینکه چی شد که کافه پیانو تعطیل شد بماند! اما شدیدا دلم واسه اونروزا تنگ شده، همین الانش بغضم گرفته

بضی وقتام که با امید راجع به اونروزا حرف میزنیم و خاطراتو مرور میکنیم بغضمون میگیره!

البته نا گفته نماند که هنوز با بچه ها در ارتباطیما......

  


[ چهارشنبه 12 مرداد 1390 ] [ 20:13 ] [ سهیل ] [ نظر ]
سلام به همه ی دوستان
هفت سین تنهایی هدیه ی نوروزی من به شما عزیزان
به امید سالی خوب و پربرکت و به دور از تنهایی برای شما
منتظر نظرات شما هستم.

http://www.بیرموزیک.com/4102-Sohei-Mirzade---Haft-Sin-Tanhaai

[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 14:24 ] [ سهیل ] [ نظر ]

سلام بچه هاااااا...!

سلامی دوباره به همه ی دوستان عزیز و وفادار و با محبت و هرچی بگم کم گفتم و

ازین داستانا!

من واقعا معذرت میخوام ، چند وقتی بسیار درگیر بودم که حتی نمیرسیدم به کافه

سر بزنم...اما کامنتهای شما نشان دهنده ی معرفت بسیار شماست...

تازه یه خبر هم دارم که تا یک هفته 10روز دیگه اعلام میکنم...

من هستم و از هم اکنون منتظر شمام!


[ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 11:20 ] [ سهیل ] [ نظر ]

 

سلام

دیدم این داستان خیلی قشنگه حیفم اومد نذارمش...

 

 

جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم

 که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با

یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در

فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته

 کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد .

دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول

 ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” . با اندکی جست و جو

 و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او

بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول

یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند .

 هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به

جوانه زدن کرد .

” جان ” درخواست عکس کرد ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد . به نظر هالیس

اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با

 اهمیت باشد .

ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند :

 ۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی

 گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .


بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست

می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :

” زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلایی‌اش در

حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها

بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد .

 من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ

 را بر روی کلاهش ندارد .

اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی

گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ ” بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم

و در این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا ۴۰ ساله

 با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا

کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام .

 از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی

 علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود ,

 به ماندن دعوتم می کرد .

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید

و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم .

کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد ,

 از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که

ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار

کنم .

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم .

 با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار

خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا

از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان

 که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را

روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در

 رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !

تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست !


[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 22:35 ] [ سهیل ] [ نظر ]

سلام

شما بگین . . .

مطلب جدید چی بذارم آخه؟


[ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 00:11 ] [ سهیل ] [ نظرات ]

                 سلام دوستان عزیز

 

یه خبر                                                                                                    یه خبر

 

سه شنبه 6 دی ماه به دعوت انجمن ترانه اجرای پیانو دارم 

با خوانندگی صادق نورانی با حضور هنرمندان عرصه ی موسیقی

در سالن آمفی تئاتر فرهنگسرای ارسباران

 

                                                                                           ورود برای عموم آزاد است 

 

زمان: سه شنبه 6 دی ماه 1390 ساعت 16

مکان: فرهنگسرای ارسباران


[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 20:17 ] [ سهیل ] [ نظر ]

سلام

قابل توجه تمامی دوستان عزیزم که پیگیری میکنن

واقعا از لطف بسیارتون ممنونم و به محض آماده شدن

فیلم کنسرت  اونو در اختیارتون قرار میدم.


[ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 22:18 ] [ سهیل ] [ نظر ]

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

ای دل خسته گرت عقده ی عالم به گلوست   

داستان تو وغم صحبت سنگ است و سبوست               

آستان بوس حرم باش بپرس از در و دوست

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

این چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست


[ شنبه 5 آذر 1390 ] [ 21:43 ] [ سهیل ] [ نظر ]

یک شب به یاد ماندنی

 

آپلود سنتر عکس رایگان

علی و نیما و حبیب در حال آماده شدن برای ورود به سالن

آپلود سنتر عکس رایگان

..........

آپلود سنتر عکس رایگان

جمعیت منتظرن اینا نشستن حرف میزنن و فیگور میگیرن!

آپلود سنتر عکس رایگان

..........

امین دارابی در خال معرفی بچه های گروه

آپلود سنتر عکس رایگان

..........

و . . . منو یاد مهربونیات نیار!

آپلود سنتر عکس رایگان

...........

آپلود سنتر عکس رایگان

............

آپلود سنتر عکس رایگان

همه دارن ساز میزنن میلاد جوزی در حال احوال پرسیه!

آپلود سنتر عکس رایگان

............

اینم جمعیت حاضر در ورزشگاه!

آپلود سنتر عکس رایگان

ازونجایی که خیلی حجم کار بالاست یکم طول میکشه

تا گزارش تصویری کامل بشه...ممنون

 


[ سه شنبه 1 آذر 1390 ] [ 13:55 ] [ سهیل ] [ نظر ]

 سلام به همه ی دوستای عزیزم...من اینروزا خیلی درگیرم

 و دقیقا از 8و9 صبح میزنم بیرون تا 1و2 شب میرسم خونه

 چون دقیقا 2هفته به اجرای کنسرت مونده همش دوندگیه

 خلاصه اینکه خواستم اینجا از همه ی اونهایی که سر

 میزنن و لطف دارن تشکر کنم و معذرت خواهی کنم که

 نتونستم جواب بدم و یا دیر جواب دادم....

 بسیار ماه تشریف دارید! ممنون


[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 11:30 ] [ سهیل ] [ نظر ]

 و بالاخره . . .

 

                        آپلود سنتر عکس رایگان

 

 روز شمار . . .


[ جمعه 6 آبان 1390 ] [ 00:20 ] [ سهیل ] [ نظر ]

زندگی را دور بزن

 

                     و آنگاه که بر تارک بلندترین قله ها رسیدی،

 

                     لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که

                                                                                                       

                                                                                                                                                                        پایت را خراشیدند...!


[ پنجشنبه 28 مهر 1390 ] [ 23:06 ] [ سهیل ] [ نظر ]
آپلود سنتر عکس رایگان
[ دوشنبه 25 مهر 1390 ] [ 00:47 ] [ سهیل ] [ نظر ]

ای فلک بسه دیگه اونو  یاد من نیار

   جونمو بگیر ولی دست روی دلم نذار

   این که من خودم کیم داره از یادم میره

   چرا یادم نمیره اون چشای بیقرار

   بغض سردم مثل دیوار

   نفسم داره میگیره

   اونکه رفته نمیدونم

   دل من به چی اسیره؟

   بغض سختم مثل دیوار

   نفسم داره میگیره

   اگه بغضم نترکه

   دل بیچاره میمیره . . .


[ سه شنبه 19 مهر 1390 ] [ 00:23 ] [ سهیل ] [ نظر ]

سلام دوستاااااااان....

 

از علاقمندان به تئاتر (البته با عرض پوزش و

شرمندگی بسیار ساکنین تهران) دعوت به همکاری

میشود...

 

دارم چندتا کار تئاتر انجام میدم اگر کسی علاقه داره

یا حتی سابقه ی فعالیت هم داره بیاد بگه که در

صورت نیاز باهم کار کنیم ممنون...

 

*در پاسخ به دوستانی که سوال میپرسند

جلسات تمرین در حوزه ی هنری برگزار میگردد*


[ جمعه 15 مهر 1390 ] [ 22:15 ] [ سهیل ] [ نظر ]

دلتنگی بد نیست...

 

یادگاریست از آنان که دوستشان داریم و دورند...


[ دوشنبه 11 مهر 1390 ] [ 12:03 ] [ سهیل ] [ نظر ]

  خوبی که از حد بگذرد

 

                                  نادان خیال بد کند...!


[ جمعه 8 مهر 1390 ] [ 13:39 ] [ سهیل ] [ نظر ]
آپلود سنتر عکس رایگان
[ چهارشنبه 6 مهر 1390 ] [ 00:57 ] [ سهیل ] [ نظر ]

سلام بچه ها...کوتاه میگم هستم ولی خستم!!!

یه چند وقتیه که هم درگیرم هم وقت ندارم هم حوصله...

بیمعرفت نشدم

به زودی مثل قبل به همتون حسابی سر میزنم قول میدم

شما منو فراموش نکنین من هرگز فراموشتون نمیکنم

مرسی


[ سه شنبه 5 مهر 1390 ] [ 00:27 ] [ سهیل ] [ نظر ]

دلم گرفت ای هم نفس      پرم شکست توو این قفس

 

 

الان ساعت 2:45 و پاسی از شب گذشته و اکثرا در خواب ناز به سر

میبرن فقط رفتگرای زحمت کش و میتونی بیدار توو خیابون پیدا کنی و

البته دلشکسته ها یا دل گرفته هارو!

راستی سلام! نه اینکه بخوام حرف پست قبلیمو پس بگیرم و بگم

خوشحال نیستما نه...ببین دل گرفتن با ناراحتی

فرق داره دوست من...نمیدونم چی بگم؟! چه جوری بگم؟! اصلا بگم یا

نگم؟! هه! همه توو دو راهی گیر میکنن ما؟!

بیخیال نمیگم فقط میخوام بگم دنیا؟ آدما؟ دوستا؟ عاشقا؟ معشوقا؟

خانواده؟ خدا؟ نمیدونم شایدم خودم!!!

میخوام بگم یه چیزی جلو معرفت رو گرفته...میفهمی؟ م ع ر ف ت

...فقط یکم فکر کن.

 

 

توو این شب گریه میتونی پناه هق هقم باشی     

 

تو ای همزاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی

 


[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 02:41 ] [ سهیل ] [ نظر ]

امروز روز خوبی بود...!

 

                         خوشحالم...!؟ !


[ جمعه 1 مهر 1390 ] [ 21:48 ] [ سهیل ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک